سلام و صد سلاااممم✨🎀 یه تک پارتیه دیگههه..لطفا نظراتتونو تو کامنتا بگین🌟🍓 بریممممم
آخرین باری که سکوت کردم...در برابر او بود.وقتی حرفی زد که انتظار شنیدنش را نداشتم..لاقل از او... چشم هایش آن درخشش قبلی الماس وار را نداشتند،انگار تکه سنگی کدر بیش نبودند.در چهره اش مهربانی و لطافت قبلی نبود..گویی با رهگذاری در خیابان به دعوا می پرداخت.در حرف هایش دیگر آن لحن کودکانه و لغت نامه خودش آشکار نبود؛بلکه نحوه سخن گفتنش..انگار دیگر احساسی داخل خود نداشتند.
چنانکه کسی با دلی از جنس کیکی نرم ولی کپک زده،با من سخن میگفت.دست هایش..آنها جوری در هوا میرقصیدند و با هوارهایش سازگار بودند،که انگار از قبل این حرف ها را بارها و بارها تمرین کرده بود..سرعتش طوری تند بود که گویی سال هاست خود را برای این یاوه گویی ها آماده میکرد.
تمام مدت به او و حالاتش خیره شده بودم،نگاهم را از او گرفتم و به زمین انداختم.فاصله بینمان گرچه دو متر هم نمیشد،ولی انگار فرسنگ ها از من دور بود.. جوری برایم حس بیگانگی داشت انگار که در عبور از کوچه ای باشم،و با کسی برخورد کنم و او مرا سرزنش کند.
پایم را به عقب بردم و سپس با حرکتی تند او را در آغوش کشیدم،گفتم:"آخرین باری که به بغل گرفتمت.."در حالی که تقلا می کرد مرا از خودش طرد کند،و از چهره اش معلوم بود که می خواهد سرم داد بکشد؛او را رها کردم و گفتم:خدانگهدار...شاید برای یک روز،یک هفته،یک ماه یا شاید هم...برای همیشه.
بعد دویدم،دویدم و تا میتوانستم از او دور شدم..قلبم داشت شکافته میشد و ذهنم در پوسیدگی به سر میبرد؛ چه شد؟!چرا؟!چگونه؟!برای چه؟! مگر با او چه کردم،که با من اینگونه کرد؟ به پشتم نگاه کردم..اگر آنجا بود،حتما دیده میشد..
اما ندیدمش...شکستم..انگار نه که خودم از او دور شدم...ولی او هم بی تفاوت تر از هنگام دعوا،رفته بود؛برای همیشه ترکم کرده بود... نگاهی به آسمان انداختم و باران را که به صورتم میزد حس کردم..بدون توجه به نگاه های خیره مردم،که چون لیوانی لب پر شده تیز و آزاردهنده بود؛از درد فریاد زدم... این دیگر"سکوت"نبود.این اوج صدایم بود... "آخرین سکوت"و"اولین فریادم"..در یک زمان بودند!
عالی بود...
زیبا بود
وای چقد زیبا بود